گاهی آنقدر درد بر دلم انباشته می شود که دیگر زبان را و حتی زمان را یارای بازگو کردنش نیست! فکر می کنم تنها سکوت، چاره این درد بی درمان است.
سکوت می کنم و در این سکوت مطلق به آیات الهی پناه می برم تا تسکین قلب کوچکم باشد و مرهمی بر زخم فراقت:
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم إنی تفالتُ بکتابک و توکلت علیک، فأرنی مِن کتابک ما هو مکتوم مِن سرک المکنون فی غیبک
... آنچه در نهان غیب توست، به من نشان بده!
می گشایم کتاب وحی را : الحمد لله رب العالمین
که تو را آفرید... فتبارک الله أحسن الخالقین !
آتش درونم شعله ورتر شد! دوباره کتاب وحی را می گشایم تا مرهم زخم سینه ام باشد:
بقیت الله خیر لکم إن کنتم مومنین
چاره این دلتنگی بی امان و این درد بی درمان، تنها وجود مقدس توست ای باقیمانده خداوند در زمین! اما ...
إن کنتم مومنین ... که اگر مومنین باشید !
با نفس های به شماره افتاده ام و با بغض عمیقی که در گلو دارم بار دیگر کتاب وحی را می گشایم و اگر این اشک های بی امان اجازه دهند می خوانم پیام خداوند را، همانجا که برادران یوسف می گویند:
... یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ
ببخشمان ... ببخشمان ... ببخشمان ...
پدر مهربان من!
سحرگاهان که دستان نجیبت را به سوی درگاه الهی بالا می بری و نگاه مهربانت را به بارگاه عرش الهی می دوزی، دعایم کن که من روزگاری گدای ره نشین تو بودم و امروز ...
برای بازگشتم دعا کن ای مهربان من!
و من با چشم دلم می بینم که هر قطره اشکم، لبخندی می شود بر صورت دلنوازت !
پس ای باران، ببار !
ببار ...
ببار ...
........................................................
* قبلا نوشت بود ... التماس دعا
موضوع مطلب :