~... بوی هجرت می آید ... ~
 
 

همیشه سکوت علامت رضا نیست ! دلیلم هم 25 سال خانه نشینی و سکوت است ... استخوان در گلو و خار در چشم !


سکوت می کنم اما دلیل بر رضایتم نیست... شاید پرتوی از نام بلندش باشد که بر من افتاده و اینگونه « صبر » را در کام جانم ریخته ...!


نمی دانم می شود معنای « ما رأیت إلا جمیلا » را درک کرد ؟!


همیشه روضه خوان خودم بودم! در بود و نبود! در هست و نیست! در آرزوهای سیاه و سپید !


شاید خنده دار باشد اما هیچ کس به اندازه خودم نتوانسته اشکم را جاری کند...!


سعی نکن معنای سخنم را درک کنی!


من برای بغض چندین روزه ام، دنبال دلیلم! با اینکه بهانه زیاد دارد اما نمی دانم چرا جاری نمی شود !


سنگ نشده! هنوز می سوزد، هنوز آتش می گیرد! هنوز می تپد ! ... دلم را می گویم ! اما ...


تنها قطره ای اشک، مرهمی خواهد بود برای آرام گرفتنش! دریغ !


من در مرز « جنون » ایستاده ام!


این را از سخنانم می توان فهمید !


دیگر نه من و نه این سخنان بی ربطم و نه این حشو و هجم هایم، هیچکدام عمقی نداریم !


ساده ایم! مثل روز اول خودم !


بی رنگیم! مثل ابتدای بودنم !


...


همین!


 .......................................


* معنای حرف هایم را تنها خودم می فهمم، نه تو و نه هیچ کس دیگر نمی توانی ! زیرا تو دنبال عمق حرف هایم هستی و من ... گفتم که ! سخنانم عمقی ندارند! مانند نگرانی هایم نیستند که از عمق جانم بر می آیند و به چشمانم که می رسند خشک می شوند... ! باید در جای من باشی ! نه ! در جایگاه من باشی تا شاید ...


سکوت ... !




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 20 بهمن 90 :: 7:14 عصر :: توسط : مهاجر

درباره وبلاگ
پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 35
بازدید دیروز: 38
کل بازدیدها: 16597